دل نوشته های من

دوستان عزیزم سلام

پیغام همتونو گرفتم و مرسی از اینکه به یادم بودید. خیلی وقته نیومدم . خیلی اتفاقات جدیدی نیفتاده جز اینکه من و آرش سعی میکنیم مشکلاتمون را با صحبت کردن با هم حل کنیم البته این مدت دعواهای زیادی کردیم ولی خوب دیگه این دعواها هم جزئی از زندگیه دیگه.

راستش دنبال باردار شدن هستم که هنوز نشده و الان  تقریبا پیش بهترین دکتر ایران میرم  و اونم بهم گفت تمام داروهایی که تا حالا خوردم بیخود بوده و مشکلم این است که کمی ضعیف هستم و باید تقویت بشم.  این الان بزرگترین دغدغه من شده که خیلی هم آزارم میده البته توکل به خدا. هر چی که خدا بخواد همون میشه.

الان سر کارم و سرم خیلی شلوغه و بزودی میام و دوباره مینویسم. از همه تون ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 14:56  توسط سودا  | 

پس از یک دعوای بسیار بد دیگر و کلی بد و بیراه که اینبار تصمیم گرفتم من هم دهنم را باز کنم و هر چه میخواهم بگویم لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون. جای شکرش باقیست که آرش پرسید کجا میری؟ گفتم بیرون.رفتم توی پارک نشستم و بیخیال مردمی که رد میشن گریه کردم و وقتی ارام شدم رفتم یک بستنی معجونی کاله خریدم و در خیابان خوردم و به خانه برگشتم (نمیدانم چرا اگه لباست باز باشه غیرت دارن ولی اگه از خانه با چشم گریان بری غیرت ندارن. )

با اینکه با آرش قهرم و اعصاب ندارم اما سعی میکنم خانه را برای عید تمیز کنم .یک کارگر گرفتم که ساعت ۱۰ اومد و پس از کلی فس فس گفت خانم یک چایی بده . چای دادم رفت سیگار کشید و کمی چرخید و دوباره اومد گفت یک چای بده گفتم باشه. دیدم نخیر اهل کار نیست. گفتم آقا اینجوری به هیچ کجا نمیرسیمها که گفت اگه میخوای اعصاب منو خرد کنی برم که منم گفتم بله لطفا و اونم رفت و من موندم با پنجره نیمه کثیف که خودم دست به کار شدم. آرش میگفت یارو اومده بوده کافی شاپ.

زنگ زدم گل ابریشم اومد فرشها رو برد بشوره و رفتم پرده ام را که آماده شده بود هم تحویل گرفتم. خلاصه خانه تا حدی تمیز شد.

دوباره پنج شنبه شد و آرش لباس پوشید که بره. به من گفت نمیای؟ گفتم بیا بنشین کارت دارم. گفتم به من میگی رویه ام را عوض کنم ؟ باشه . میخوای پنج شنبه ها بریم ؟ باشه ولی چون ما دو تا آدم بزرگ نتونستیم بعد از شش سال به نتیجه برسیم پس قرار میگذاریم

شرح قرار که من گفتم :

پنج شنبه ها اگه مهمان نداشتیم و جایی دعوت نبودیم و من حالم خوب بود و نمیخواستم جایی برم میریم خانه مامانت .(البته مطمئنم قسمت اول و دوم مشکلی نیست ولی قسمت سوم و چهارم را هیچ وقت نمیتونم عملی کنم)

گفتم یا همه جا با هم میریم یا من هیچ کجا نمیام (گفتم یعنی اگه این هفته میام تو بری و هفته بعد که نیام بازم بری نمیشه. همه جا با هم. )

گفتم اگه هر سالی هر مناسبتی بریم خانه مامان تو سال بعد میریم خانه مامانم . حالا اگه دوست داشتی میتونیم مناسبتها رو تقسیم کنیم مثلا شام خانه مامان تو بعدش خانه مامانم.

بعد آرش گفت پاشو لباس بپوش بریم گفتم نه جواب منو بده که گفت وقتی میگم باشو بریم یعنی موافقم دیگه.

البته نه من راضی شدم و نه اون فقط آتش بس شده.

حالا یک چیز جالب دیگر. شرکت ما در شهرهای مختلف ایران دفتر داره و برای عید بچه ها میتونن رزرو کنند که البته هر کس زودتر بگه به اون میرسه و کل عید را هم سه گروه کرده اند. به من طبق الویت ، دهم تا سیزده عید دفتر کیش رسید که من درخواست کردم تا ۱۶ فروردین به من بدهند و آنها هم قبول کردند. حالا آرش اومده میگه نمیشه امسال سیزده بدر باید با مامانینا باشیم چون چند سال با اونها نبودیم در حال انفجارند.)یکی نیست بگه حالا اگه منفجر بشن چی میشه. تو را خدا ببین یک آدم چقدر فکرش میتونه مشغول این چیزا باشه.

خلاصه بهش گفتم میخوام به مامانمینا بگم که اونها برن. اومده به من میگه بیا سیزدهم شب بریم شانزدهم بر گردیم. گفتم باشه آخه دیوانه ام که ۱۳ روز تعطیل بشینم خانه بعدش برم مسافرت. بعد اومده میگه میخوای تو با مامانتینا برو من شب سیزدهم میام که منم فقط نگاهش کردم.  من برای خنده و مسخره بهش گفتم میخوای با هم دهم بریم سیزدهم صبح برگردیم تهران و سیزدهم شب دوباره برگردیم کیش و بعد هم خندیدم. یکدفعه دیدم میگه باشه من مشکلی ندارم. به نظرتون این چه سیستمیه ؟ عشق به پدر و مادر یا ترس از پدر و مادر

دوست عزیزم لیلیوم میگه با مظلومیت باهاش برخورد کن حالا میخوام یک نظر سنجی بگذارم : به نظرتان اگه آدم مظلوم باشه حالا چه در ظاهر چه در باطن بیشتر به نتیجه میرسه یا اگه به قول خودمان پاچه پاره باشه کدام بهتره؟

منتظرتون هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 13:48  توسط سودا  | 

از هفته پیش هنوز با آرش آشتی نکردیم. نمیدانم چرا بر عکس همیشه که زود نرم میشدم و کوتاه میامدم ایندفعه تصمیم گرفتم تا خود آرش نیاد جلو منم آشتی نکنم.

البته با هم حرف میزنیم اما در حد کارهای روزمره. پنج شنبه رفتیم خانه مامانش. کاملا نسبت به من بی تفاوت رفتار میکنند. انگار که مثلا مهم نیست که من باشم یا نباشم. نمیدانم چرا اینقدر از این خانواده من متنفرم. البته مادر شوهر من مثل مار سیاست داره و قطعا با قطع رابطه به آرش خواهد گفت می بینی که ما به زنت کاری نداریم اونه که با ما مشکل داره. منم که گیر کردم بین اینها.

نمیدانم به چه زبانی با آرش صحبت کنم اصلا حرف منطقی تو سرش نمیره. اعصابم ریخته بهم. الان یک هفته است دارم فکر میکنم چکار کنم.  اگر کسی روانشناس منصف و خوبی میشناسه به من معرفی کنید لطفا.

دیروز با دختر خاله ام و شوهرش رفتیم دماوند. اونجا هم با هم حرف نزدیم فقط آرش خودشو با آتیش درست کردن مشغول کرده بود. باورم نمیشه یکی اینقدر بی منطق باشه که برای این مسئله زندگیشو زهره مار کنه. درسته منم همین کارو میکنم اما فرقش اینه که من مطمئنم حرفم غیر منطقی نیست.

اینقدر داغونم که دلم میخواد جیغ بکشم ولی بی خیال میشم و همه را می سپارم به خدا.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 10:45  توسط سودا  | 

چند وقتیه به وبلاگ نیامدم. درگیر دکتر و یکسری کارها بودم.

نتایج آزمایشاتمو گرفتم و تیروئیدم بالا بود. به هر حال دکتر یکسری قرص تجویز کرد که به سختی تونستم پیدا کنم. دکترم بهم گفته که من باید با دارو درمان بشم و حالا خدا میدونه من چند سال باید دارو بخورم.

به هر حال امیدم به خداست. از اونجائی که قبل از مصرف هر قرصی کلی تحقیق میکنم تمام اینترنت را در مورد این قرصها سرچ کردم.

اوضاع با آرش تا پنج شنبه گذشته آروم بود و پنج شنبه قبلش هم رفته بودیم خانه مادرشوهرم. اما این هفته که ولنتاین بود رفتم برای آرش کادو خریدم و چون به زنگ نزده بود فکر کردم که خانه مامانش اینا نمیریم البته خودم هم تصمیم به رفتن نداشتم. به هر حال ساعت ۶.۳۰ بهش زنگ زدم گفتتم کجائی ؟ گفت رفتم بابا رو از در مغازه اش برداشتم دارم میام. گفتم میخوای بری خانه مامانت؟ گفت آره مگه تو نمیائی؟ گفتم نه. خلاصه وقتی رسید خانه مامانش زنگ زد و دعوامون شد و هر چی دلش خواست به من گفت از جمله اینکه به ت..... که نمیایی. اولین بار بود این حرفو ازش میشنیدم. به من میگه تو این کارو میکنی منم دیگه بهت اهمیت نمیدم و از این به بعد منم جور دیگه زندگی میکنم. واقعا خوش به حال مادرش که همچین پسری داره. بهش میگم چرا تو هفته نریم اونجا میگه من دوست دارم پنج شنبه ها اینجا باشم و منم گفتم پس منم هر پنج شنبه ای که دوست داشته باشم میام.

هر چی فکر کردم که آخه من چرا دوباره باید هر پنج شنبه برم اونجا وقتی من این همه عذاب کشیدم که کمی شرایط را تغییر بدم بازم این برنامه هیچ تغییری نکرده و اینها با سیاست تمام هر کار که میخواهند میکنند.

به هر حال از پنج شنبه با آرش قهریم. کادوی ولنتاین را از من قبول نکرد و گفت تو اگه منو دوست داشتی با من اینکارو نمیکردی. بهش گفتم تو هم اگه منو دوست داشتی بعد از ۶ سال دعوا حداقل این برنامه را یک هفته در میون میکردی.

البته آرش چون فکر میکرد ولنتاین چهارشنبه بوده است برای من کادو خریده بوده و کارت تبریک هم روش گذاشته بود و نوشته بود همیشه در قلب منی که فرداش دعوامون شد.

حالا فردا دوباره برنامه داریم نمیدانم آرش خودش میره یا به منم میگه بیا و یا اینکه اصلا نمیره.

سرتون را درد نیارم واقعا حوصله ام را سر برده اند با این رفهای زورشان. نمیدانم کی قراره همه چی درست شه. البته میدانم اگه سرمو بندازم پائین و بگم چشم همه چی درست میشه اما منم نمیتونم. حداقلش اینه که آرش یاد میگیره بدون هماهنگی با من قول و قرار نگذاره. بعدا به این نتیجه رسیدم میتونستم برم اونجا و بعدش باهاش دعوای حسابی بکنم که چرا هماهنگ نکرده با من و همه کاسه و کوزه ها رو سر اون بشکنم به جای اینکه بر عکس بشه. اینم البته یک تجربه است و بار دیگه حتما اینکارو میکنم.

راستی چه خبر از خانه تکانی؟ دیروز رفتم اطلس پودو برای یکی از اتاق خوابها سفارش پرده دادم. بعد زنگ زدم به کارگر مادر شوهرم که میاد برای خانه من یا نه؟ که فهمیدم بعد از ۱۵ سال مادر شوهرم بهش گفته دیگه نمیخوادش. اما من خیلی کارشو قبول دارو ولی لامصب ۶۰ تومن میگیره علاوه بر اینکه حتما عیدی هم میخواد. بهم گفت فقط ۲۷ اسفند وقت داره اما کارش عالیه. حال موندم بگم بیاد یا نه؟

دوست جونا مرسی از پیامهایی که برام میگذارید و منتظرتون هستم. فعلا بای بای.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 9:46  توسط سودا  | 

تولد آرش که برگزار شد. خیلی خوش گذشت ولی وقتی مهمونا رفتند خانه ترکیده بود. فردا صبحش هم باید میرفتم سر کار. همش فکرم به این بود که چجوری خانه را مثل روز اولش کنم.

دیروز تازه عکسهای مهمونی را نگاه میکردم و دیدم که کلا تو ۴ یا ۵ تا عکس هستم اونم به صورت اتفاقی. اما آرش در همه عکسها موجود بود و خودشو یکجوری جا داده بود.

به هر حال خوش گذشت و کادوهای خوبی هم گرفت.

فرداش ۲ ساعت مرخصی گرفتم و به کمک مامانم که فقط آزارم بهش میرسه و همین و بس خانه را تمیز کردم. آرش که آمد خانه باورش نمیشد من یکروزه تونستم خانه را تمیز کنم.

اما این روزها خیلی درگیرم. دکترمو عوض کردم و رفتم پیش یکی از دکترای خیلی معروف برای بارداری. اما آدمهایی را اونجا دیدم که اعصابمو خیلی بهم ریخت. دکتر کلی بهم آزمایش داد که حدود ۴۰۰ تومان شد. بیماراش میگفتند این هیچوقت به کسی امیدواری نمیده. اما نمیشه کاریش کرد میگن کارش حرف نداره.

کلا ۲ دقیقه بیشتر نمیبینه و روزی حدود ۱۵۰ نفر را ویزیت میکنه. بنابراین آدم اصلا فرصت حرف زدن و سئوال کردن نداره و هر چی میگه باید بی چون و چرا قبول کنی.

وقتی رفتم پیشش گفت دکترای قبلیت تشخیص اشتباه دادند و شما نیازی به لاپاراسکوپی نداشتی. به هر حال آزمایش داد که بیشتر تیروئیده و همچنین اندازه گیری ذخیره تخمدانی. بعضی ها تو مطبش بودند که مثلا ۲ سال بود می آمدند و هنوز باردار نشده بودند ولی از این دکتر راضی بودند. واقعا بعضی آدمها خیلی تحمل بالایی دارند.

به هر حال خیلی نگرانم و از شما دوستام میخوام برام دعا کنید که در همین سال ۹۱ باردار بشم و این سال که از سالهای بد زندگیم بوده پایان خوشی برام داشته باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 10:19  توسط سودا  | 

پنج شنبه صبح مادرشوهرم اینا از استرالیا برگشتند و آرش رفت فرودگاه دنبالشون. به من گفت میای گفتم نه. وقتی برمیگشتند فامیلشون که اونم رفته بود فرودگاه گفته بود باید بیائید خانه ما ناهار (مادرشوهر خواهر شوهرم ). آرشم زنگید که فلانی میگه ناهار بیائید اونجا منم گفتم باشه. دیگه آرش اومد دنبالم و رفتم. احوالپرسی تقریبا گرمی انجام دادم خصوصا با پدرشوهرم. خلاصه مامانش جمعه صبح زنگ زد و گفت بیائید اینجا. آرش گفت چکار کنیم گفتم بریم. رفتیم اونجا تا ساعت ۵ که برگشتیم خانه. خیلی از استرالیا خوششون اومده بود. از تمیزی و نظمش و از آدمهای با فرهنگ و مودبش میگفتند و اینکه همه به هم اعتماد دارند. میگفتند مثلا میری استخدام بشی هیچ مدرکی ازت نمیگیرند و فرض بر اینه که راست میگی. خلاصه که پدرشوهرم بدش نمیاد بره اونجا برای زندگی.

سوغاتی هم دو تا بلوز گرفتم که دوست نداشتم. البته مادرشوهرم سلیقه اش خیلی خوبه ولی مثل اینکه اونجا خیلی گرون بوده. کلا سوغاتی های آرش خیلی بهتر بود.

جاتون خالی دیشب رفتیم خرید ومن از میلاد نور یک بوت و پالتوی چرم محشر خریدم. با اینکه حراج بود اما خیلی هم قیمتها خوب نبود. هفته پیش رفته بودم تیراژه خیلی بهتر بود اما خوب میلاد شیک تر بود.

تولد آرش نزدیکه و شاید مهمونی بگیرم. آقا درخواست گوشی اپل کرده. باید ببینم چجوری میشه پیچوندش ولی به هر حال یک تومنی پیاده میشم.

اون دلهره ای که داشتم دوباره اومده سراغم و واقعا درک نمیکنم این دیگه چه کوفتیه.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 9:43  توسط سودا  | 

پنج شنبه و جمعه رفتم قم. دو تا دایی ناتنی دارم که اونجا زندگی میکنن و خیلی آدمهای خوبی هستند. زنگ زدند و گفتند سمنو پزان دارند ما هم با مامانینا و خاله اینا و دختر خاله ام و شوهرش و آرش رفتیم قم. حسابی شلوغ بود . به من که خوش گذشت. کلی سمنو هم زدم و از اونجا که دوست دارم کلی هم خوردم. شنبه شب هم رفتیم خانه دوستمون شام. یادم رفت بگم چهارشنبه که شب اربعین بود رفتیم خانه یکی دیگه از دوستامون و  اینقدر خندیدیم که نگو. نمیدانم چرا شبهای مهم و مذهبی سال که یکیش همین اربعینه من همیشه به حد مرگ میخندم.

خلاصه الان ۲ هفته است که خانواده شوهر نیستند و ۲ هفته دیگر بر میگردند و من باید سعی کنم آرامش از دست رفته را باز یابم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 16:30  توسط سودا  | 

خوب بالاخره کل خانواده شوهر بنده دیشب برای یکماه رفتند استرالیا. آرش ازم خواست برم فرودگاه و تنها برگشتنشو بهانه کرد که منم گفتم نه و نرفتم. همینم مونده بود برم فرودگاه. از این کارای احمقانه که آرش قبلا منو مجبور به انجامش میکرد و من لزوم اینکار ها رو نمیدانم. البته آرش مختاره برای خانواده اش هر کاری میخواد بکنه.

چرا هیچ کس به من نگفت مبل جدیدم مبارک باشه؟؟؟؟ البته احتمالا چهارشنبه صبح برام میفرستند. امیدوارم ایندفعه اندازه باشند. دیشب آرش میگفت فکر نکن اینها هم خیلی کوچیک هستند یک کم از اونها کوچک ترند. میخواستم عکس مبلهای قبلیمو بگذارم اما نشد حالا سعی میکنم.

دوستای عزیزی که وبلاگ منو میخونید لطفا به این سئوال من پاسخ بدید

آیا رفت و آمد با خانواده شوهرم را از سر بگیرم یا نه؟

اکثر دوستان کامنت گذاشتن که قطع رابطه خوب نیست و اینکه باید به خاطر شوهرت اینکارو بکنی اما قبلا بارها توضیح دادم که من در مدت ۵ سال این روابطو داشتم اما کسی از من تشکر نکرد که سرم پائینه و هیچی نمیگم اما احساس میکنم الان که قطع رابطه کردم حتی برام ارزش بیشتری قائلند چون میدانند که من دیگه کوتاه نمیام و زندگی پسرشون به خطر میفته.

در مورد آرش لازمه که بگم اون اصلا براش فرقی نمیکنه که کی به کی زنگ بزنه و یا اینکه ما کجا باشیم و کجا بریم. اون ملکه ذهنش اینه که هر چی مادر و پدرش میگن باید بگه چشم و روی حرف اونها حرف نزنه (نا گفته نماند جز در مورد رفت و آمدها و متلک هایی که مادر شوهر جان میگه مشکلی باهاشون نداریم.).

مثلا اگه قرار نباشه پیش مامانشینا باشیم در ۹۵ درصد موردها هر چی که من میگم میگه باشه.

اما در مورد من وقتی رفت و آمد میکنم داغ میشم و حالم بد میشه حتی الان که مادرشوهرم اصلا با من حرفی نمیزنه بازم انگار تو خونشون یکی گلوم را گرفته.

اینو بگم که از نظر من آدمها عوض نمیشند و اگر من کما فی سابق به رفت و آمد ادامه بدم یعنی تمام این جنگ هایی که کردم بیهوده بوده و همه چی به روال سابق بر میگرده یعنی دوباره پنج شنبه ها باید برم و باز هم مادر شوهرم همه چی را با آرش هماهنگ میکنه و دوباره اختیار هر چیزی از دستم میره. آرش هرگز جرات نمیکنه به مامانش بگه با سودا هماهنگ کن.

خوب حالا شما بگید من چکار کنم بهتره . اگه کسی راهکار بهتری داره بگه ولی نگید به خاطر آرش برو چون ۵ سال قبل چیزی عایدم نکرده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 11:56  توسط سودا  | 

نمیدانم از کجا بنویسم ولی به هر حال قر و قاطی مینویسم.

اول از همه خاک بر سر غد و مغرورم کنند که وقتی بخوام حرف خودم را بزنم به هیچ کس دیگه گوش نمیدم.

پارسال که خانه ام را عوض کردم یک ست مبل راحتی خریدم که خیلی شیک بود به نظرم مدل ال. وقتی آوردم خانه و چیدم به نظرم یک مقدار برای خانه ما بزرگ بود و خورد توی ذقم. هفته پیش یک دفعه زد به سرم که اینها رو عوض کنم. برای همین به دوستم گفتم میخوام بروشم اونم سریع گفت خاله من میخواد و قرار شد بدیم به خاله اون.

با آرش قرار گذاشتیم سه شنبه شب بریم یافت آباد بگردیم. داشتم از خانه میرفتم بیرون که مادر شوهر خواهر شوهرم زنگ زد و گفت سودا جون افتخار بدید شام بیائید خانه ما. منم گفتم چشم مزاحم میشیم. به آرش زنگ زدم و گفتم ا.ونم خوشحال از اینکه من نگفتم نه نمیام گفت باشه پس زودتر بیا که بریم یافت آباد . با خودم گفتم اگه گفته بودم نمیام الان کلی اخم میکرد و میگفت امروز حال ندارم بریم جایی. به هر حال رفتیم و همون شب از یک ست راحتی خوشم اومد و خریدم که هفته آینده میارن.رو مخ آرش هم رفتم که میز ناهار خوری را هم بفروشیم و جدید بخریم که آرش قبول کرد.

شب رفتیم مهمونی و بد هم نگذشت. شب یلدا گرفته بودند سه شنبه شب.

خلاصه جاهای بدش از اینجا شروع شد که پنج شنبه با خودم گفتم حتما آرش میره خانه مامانش و برای همین به مامانم گفتم آرش که نیست منم معلوم نیست یا میمانم خانه یا میام خانه شما. ظهر برای ناهار رفتم خانه مامانم و آرش ساعت ۵ زنگ زد و گفت برنامه امشب چیه گفتم مگه تو نمیری خانه مامانت گفت نه مامانم گفته میخوام چمدان ببندم و اینکه فردا شب هم عموتینا مییان شما هم جمعه شب بیائید. گفتم آهان. عصبانی شده بودم  از اینکه تا ساعت ۵ به من نگفته حالا میگه و مامان منم هیچی نخریده. گفت میام خانه مامانت. گفتم نه مامانم اینا میرن خانه خاله ام. گفت خوب ما هم میریم اونجا گفتم نه ما دعوت نیستیم خوشم نمیاد.گفتم اصلا من میام با هم بریم خرید برای خواهرت بدیم مامانتینا ببرند استرالیا. خلاصه رفتم و آرش هم بعد از کلی اخم و ادا گفت حال ندارم بریم خانه.

توی خانه دعوامون شد بدجور. گفت من خواستم با هم باشیم خانه مامانم رو یک جوری کنسل کردم چون میدانستم تو اونجا نمیای. بعد رفتم شیرینی و آجیل خریدم که بریم خانه مامان تو. تو چقدر بیشعوری. چجور خانواده ای هستید . هیچی نمی فهمید. اصلا دیگه پامو خانه تان نمیگذارم. تو دیگه چه نوبری هستی نصیب من شدی. یکی زنگ میزنه دعوت میکنه تنم میلرزه. یک کار خوب نکردی که بتونم ازت دفاع کنم. گفتم اه چطور ۵ سال منو همه جا میبردی همه عیدها و مناسبتها سرمو مینداختم پائین هیچی نمیگفتم هیچ کس نگفت چه دختر خوبی حالا بد شدم. چطور اونوقت ازم دفاع نکردی حالا خودم از خودم دفاع میکنم. اینقدر داد زد که منم هیمن طور گریه میکردم. گفت بببین هیچ کس مثل خودت نمیتونست تو رو از چشم من بندازه. دیگه اینقدر عصبانی شده بودم بلند شدم با گریه گفتم امیدوارم خدا جوابتو بده (از دعای من میترسه) فقط همین. هر کاری به من کردی خدا جوابتو بده. ائنم عصبانی اومد دستمو گرفت گفت بگو چکارت کردم و داد وبیداد.

خلاصه بهتون بگم اینقدر گریه کردم که چشمام هیچ کجا رو نمیدید. اومدم نشستم و آرش هم بعد از یکساعت اومد بوسم کرد و آشتی کردیم. فردا صبحش رفتیم پاساژ تیراژه و خرید کردیم.

شب دیگه جرات نداشتم بهش بگم نمیام خانه مامانتینا و از طرفی خدا حافظی هم نکرده بودم و میترسیدم شر بشه چون یکشنبه شب یکماه میرن استرالیا.

به هر حال رفتیم اونجا یکم صحبت کردیم و اوضاع بهتر از قبل بود. به هر حال باهاشون خداحافظی کردم به منظور اینکه من فرودگاه نمیام چون آرش حتما میره فرودگاه.

خلاصه حسابی بهم بد گذشت و تقصیر از خودم بود. آرش دوست نداشت شب یلدا تنها باشیم ولی با من خیلی دعوا کرد و نمیدانم چرا مردا تحمل هیچ چیزی مخالف میلشون را ندارند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 16:12  توسط سودا  | 

امروز حالم خیلی بده. با توجه به اینکه عمل لاپاروسکوپی کردم خیلی امیدوار بودم که این ماه باردار میشم. بعد از مصرف قرص ها فولیکول های خیلی خوب و بالغ داشتم. به هر حال امروز رفتم سونوگرافی که ببینم فولیکول ها باز شدند یا نه که متاسفانه دوباره  تعداد ۷ فولیکول بالغ تبدیل به کیست شدند. خلاصه که با چشمان گریان از سونو برگشتم.

نمیدانم چرا هر چیزی که میخوام با بدبختی بدست میارم اما در مورد این یکی میخوام اعترافی بکنم و اون اینکه هیچوقت بچه دوست نداشتم و الان هم ندارم و فقط بخاطر آرش و اینکه بالاخره باید باردار شد دنبالش هستم. شاید اگه آرش به من نمیگفت بچه دار بشیم من هیجوقت دنبالش نمیرفتم.

همش فکر میکنم خدا از درون قلبم با خبره و برای همین بهم بچه نمیده اما باید بگم خدا جون خیلی ها دوست نداشتند و بهشون دادی و به من هم بده چون بعد از داشتنش حتما دوستش دارم.

واقعا حوصله ندارم و اعصابم ریخته به هم همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 14:18  توسط سودا  |